لمحه ی طولانی
ما چه دوریم از رنگ
ما چه دوریم از وزن
ما در آن لحظه ی غفلت ،
چه سفرها کردیم به وهم
ما در این لمحه ی طولانی دهر
چه فقیریم
و در این وسعت تنهایی اشک
چه بسیار حقیریم
وزن ها گم شده اند
شعرها همه گویی خوابند
شاعران غمگینند
عارفان اما ،
می خندند
می رقصند!
ما چه دوریم از خود.
ما به غم های خیالی مان متوهم شده ایم
و در افسردگی ساختگی مان غرقیم!
- ما کجاییم اکنون ؟
- ما یقینا ً امروز
در همان لحظه ی چیدن هستیم
ما اسیریم هنوز،
به همان
پرده ی دیرین طمع
سر آن
شاخه ی نفرین شده ی خلد برین!
به رها
گشتن از آن پرده ی جان سوز حسد
تا نگیریم
دگر جان برادر ز حسد!
ما چه دوریم هنوز:
هرچه مردیم ،
نیندیشیدیم
به مرگ!
هرچه رفتیم ،
نرسیدیم
به خود!
هرچه خواندیم ،
واژه را
چسبیدیم ،
در خم
قافیه ماندیم ،
پی نبردیم به آن سوی کلام
هرچه دل تنگ شدیم ،
نرسیدیم
به یکتایی غم
وای از این غم ،
ما چه
دوریم از غم !
هرچه با ما گفتند ،
گوش
نکردیم
هرچه آهنگ نواختند ،
نشنیدیم
،
به نوازنده
نیندیشیدیم!
هرچه اشعار سرودند ،
شاعر
نشدیم
هرچه فریاد زدند ،
کر بودیم
،
پر عادت
بودیم
هرچه باران بارید ،
چتر
گرفتیم به سر ،
تر نشدیم ،
بیابان
ماندیم
- ما چرا عشق نمی فهمیم ؟
- من خوب می دانم
ما
مغروریم.....
ساعت 2 صبح ، 30 اردیبهشت 1387


