
خمار مستی
این شامگاهان اخیر
عجب وزن عجیبی دارند
دلم آرام ندارد ، گویی
تا به شعری ننویسم رازش ،
و نگویم سخنش ،
باز نمی ماند از اینگونه تپیدن هایش
خواجه هم چندی است با من رنگ دیگر دارد
پیشگویی می کند احوال دل را ، گویی ،
خبر از آنچه ندانم دارد
رازها می بینم
حرف ها می شنوم از دل شب
و اتاقم بوی مستی می دهد
با دیدن هر رد محو از هر نشانی ،
گونه ام نم می دهد
با دلم می گویم ،
"همه عمر برندارم ،
سر از این خمار مستی" ای کاش....
....این روزها هر لحظه ای
رازی به دل دارد
و اتاقم بوی مستی می دهد...
لینک شعر دیگری از "کوچک" :
لمحه ی طولانی
{عکسی که گذاشتم از سفر اخیر به بهشت روی زمین است. جاده ی معروف به جاده ی عباس آباد. به حال و هوای شعر میخورد.}
این شامگاهان اخیر
عجب وزن عجیبی دارند
دلم آرام ندارد ، گویی
تا به شعری ننویسم رازش ،
و نگویم سخنش ،
باز نمی ماند از اینگونه تپیدن هایش
خواجه هم چندی است با من رنگ دیگر دارد
پیشگویی می کند احوال دل را ، گویی ،
خبر از آنچه ندانم دارد
رازها می بینم
حرف ها می شنوم از دل شب
و اتاقم بوی مستی می دهد
با دیدن هر رد محو از هر نشانی ،
گونه ام نم می دهد
با دلم می گویم ،
"همه عمر برندارم ،
سر از این خمار مستی" ای کاش....
....این روزها هر لحظه ای
رازی به دل دارد
و اتاقم بوی مستی می دهد...
لینک شعر دیگری از "کوچک" :
لمحه ی طولانی
{عکسی که گذاشتم از سفر اخیر به بهشت روی زمین است. جاده ی معروف به جاده ی عباس آباد. به حال و هوای شعر میخورد.}
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 16:55  توسط کوچک
|


