( قبل از سلام ، شما رو به خواندن پ.ن هایم هم دعوت میکنم )
سلام
اول بدون هیچ مقدمه ای قطعه هایی از سه تا از نابترین شعرای تاریخ ،
( طبق دریافت من طی مدتی مدیـــــــــــد ، ارتباط زیادی بین ناب بودن شعرا و
مفهوم اشعار وجود داره ... )
حالا اگر حوصله ای براتون باقی مونده چندتایی از تراوشات من رو بخونید ،
( از بین نقص های زیاد شعر "نقصان" که دفعه ی پیش توی وبلاگ گذاشتم ، دو سه
تا تغییر اعمال کردم برای بیشتر نمایان شدن لایه ی سوم شعر. چون احساس خودم این بود
که لایه ی سومی که مد نظر من بوده ، خوب نتونسته خودش رو نشون بده )
پ.ن1 : به دوستان خوبم پیشنهاد تماشای فیلم 12 ساخت روسیه سال 2007 رو میکنم. این فیلم در تاریخ یکشنبه 22 دی ماه از طریق برنامه ی سینما اقتباس پخش شد و باعث شد بعد از مدتی یک فیلم خوب از صدا و سیما به نمایش در بیاد. به نظرم اگر فیلم رو ندیدید ارزشش رو داره که برای گیر آوردنش تلاش کنید. ;)
پ.ن2 : به دوستان خوبم پیشنهاد میکنم: خواندن کتاب نشت نشا نوشته ی رضا امیرخانی در مورد فرار مغزها (و البته خیلی چیزهای دیگه!!!)
پ.ن3 : در پی "بشنو از حافظ و سهراب و فرغ" دوست و شاعر بسیار عزیز و ارجمند ، جناب کیوان براهنگ عزیز لطف کردند و چند عدد سنگ تمام برای من و هر کس این متن رو میخونه به یادگار گذاشتند که من عین متنشون رو میذارم اینجا : سلام این تفکر در شعر بسیاری از شاعرهای فارسی و جود داشته شاید بتونم تعدادی رو به اشعار زیبای انتخابی شما اضافه کنم
نسخه ی جمعیت دل گر بدین آشفتگیست نیست ممکن لب به هم آوردن از تقریر ما
یا
از زبان خامشی تقریر من غافل نباش جوهر تیغ است این موج بجا استاده را
بیدل دهلوی
بنشستم که نویسم سخن عشق ، زدل شعله ای در قلم افتاد که طومار بسوخت
اوحدی مراغه ای
در اینجا قلم حکمت اندیش نیست که عشق آتش و خامه ، نی بیش نیست
حزین لاهیجی
بر زبان حال بی صوت و حروف بوده عالم در ثنای عشق تو
ثنایی غزنوی
چون صبح ازل ز عشق دم زد عشق آتش شوق در قلم زد
جامی
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 19:41  توسط کوچک
|
سلام قبل از هر چیز موظفم از
بزرگوارانی که نسبت به شعر قبلی من لطف داشتند تشکر کنم. همچنین از عزیزانی که من رو قابل
دونستند و برای خوندن شعرهای ناب خودشون من رو هم دعوت کردند. رسم ادب حکم میکرد که
از همه ی دوستانی که در مورد شعر قبلی نظر داده بودند تک تک تشکر کنم ، اما به خاطر مشغله (و
البته بیشتر از نوع روحی) این مهم ممکن نشد. اما دوستانی که برای خوانش شعرهاشون دعوت کردند
رو هر طور که میشد احترام میگذاشتم و در عین لذت بردن از اشعار ، اگر تکه نقدی به نظرم میرسید
کوتاهی نمیکردم. همچنین امیدوارم لایق مهر و استقبال از شعر قبلی توسط اکثر شما خوبان بوده
باشم. به هر حال از نظر خودم هم گام خوبی بود. در عین حال از این لحاظ که در ذهن خودم تلاش میکنم
بعد از این ، کاری ضعیف تر از اون ارائه ندم ، کمی کارم سخت شده. بعد از این پر حرفیها این
غزل رو از من بپذیرید. منتظر نظرات و نقدهای همه جانبه از شما خوبان هستم:
غزل
باز این
سخن به چشم تو آغاز میکنم باز از شبم به عرش تو پرواز میکنم
در وصف رنگ
تو ، به تغزل رسیده ام باز اقـتـدا به بلبـل شـیـراز میـکـنم
گفتند: عطر تو به ازای
سرم دهند ، خود را بـرای بـوی تو سـرباز میـکـنم
تا روز موعدت که طنـیـن تو
بشـنـوم ، فکری به حال گوش هوسباز میکنم
بر من ببخش اگر که چنین کودکانه
باز ، طـرح تو را به صـنـعـت ایـجـاز میـکنـم
خضری ندیده ام که مرادی شود
مرا من در حـرای خود ز غــم آواز میـکنـم....
اول از همه وظیفه دارم از تموم
عزیزانی که دعوت من رو قبول کردند و غزل قبلی من رو خوندن تشکر کنم.
ولی تشکر ویژه از بزرگانی که
به این کوچک تازه راه لطف وصف ناپذیر داشتن و واقعا ً من رو با نقد شعرم و نکته
سنجی خودشون شگفت زده کردن!
وقتی که اون غزل رو توی وبلاگ
میگذاشتم مطمئن بودم که از لحاظ فنی پر از ایراده ولی در عین حال چون اون رو فقط
از روی مشاهدات و حسم و بدون هیچ گونه دانش تئوریک سروده بودم نمیتونستم خودم
اشکالات اون رو برطرف کنم.
منی که تا چند وقت پیش ، وقتی
اولین بار کلمه ی عروض رو دیدماون رو
خوندم orooz
، حالا با گذاشتن این شعر دست و پا شکسته و البته به واسطه ی راهنمایی های
بزرگواران ، که من رو به تحقیق و تا حدودی پیدا کردن راه واداشت ، تازه فهمیدم که
:
تن تنن تن
تن تنن تن تن تنن تن تن تنن
و در نتیجه فهمیدم که بهتره بیت اول اینجوری
تغییر کنه:
عرشیان با
یک نگاهت نکته دانم کرده اندسینه
ام سوزانده اند و جاودانم کرده اند
این پیشرفت خیلی خوبیه برای
منی که در دبیرستان ریاضی خوندم و تنها هنرم تمیز دادن بین غزل و مثنوی بوده.
اما نکته ی بعدی قافیه های غزل
بود که با آگاهی اون رو یک بیت در میان تغییر دادم. این یک ایده ی آنی بود و وقتی اون رو تحلیل کردم
به این نتیجه رسیدم که اگر زیبایی که پیدا کرده توی کفه ی راست ترازو ، و قاعده
شکسته شده ی غزل رو توی کفه ی چپ ترازو بگذارم ، کفه ی راست سنگینی میکنه و به این
ایده ی ناگهانی جواب مثبت دادم و غزل (شاید نباید بگم غزل. شاید...) رو به همون
شکل داخل وبلاگ قرار دادم. در عین حال ابیات دیگه میتونه جایگزین بشه تا این قاعده
شکسته شده هم ترمیم بشه :
تیره شبها
را به یادت تا سحر رقصیده ام
راز شب را
در شبی چونان عیانم کرده اند
از نگاهت تا
سحـــر در تاب و تب افروختم
زآتش دوزخ بدینسان در امــــــانم کرده اند
و....
در هر حال از اینکه ذکر نکردم
اون غزل اولین غزل منه خیلی خوشحالم ، چون احتمال دادم در این صورت دوستان به این
شکلی که الان نکات ظریفی رو به من یاد دادند عمل نکنن و به دلایل مشخص ایرادات من
رو اونجوری که باید و شاید عنوان نکنن.
اما بازهم "دلم آرام
نمیگرد" اگر از چند تا از دوستان بزرگوار تشکر مخصوص نداشته باشم!
خانم "الهام میزبان" عزیز و جناب
"م.آرمان" عزیز ،
توضیحاتشون به قدری کافی و کامل بود که دیگر دوستان نکته سنج رو هم به این
وامیداشت تا من رو برای دقت و پیشرفت ، به نکات ایراد شده توسط این دو عزیز ارجاع
بدن. از این دو عزیز و دیگر عزیزان که دوست دارم احساسم رو نسبت به لطف همه ی
اونها با تمام دقت ابراز کنم (ولی حیف که از حوصله خارجه) صمیمانه ممنونم.
نکته ی دیگه اینکه شعری که
گذاشتم به صورت نستعلیق بود ولی توسط نرم افزار کامپیوتری!
خودم چند وقتیه از قلم و مرکب
به دورم. ولی الان یکی از کارهای قبلیم رو که یک اثر چلیپا هست و دو بیت اول یکی
ازاشعار حافظ هستش رو میگذارم. البته دوستان اهل فن نستعلیق حتما ً پی به ایرادات
اون خواهند برد که به بزرگی خودشون من رو خواهند بخشید. این خط رو برای پاسخ به
لطف دوستان و مخصوصا ً جناب "ملکوت"
و همچنین ارادت به حضرت حافظ اینجا میگذارم :
و اما حالا یک غزل دیگر که
بامداد جمعه ، 25 مرداد 1387 سروده شده رو میگذارم و بی صبرانه منتظر بیان ایرادات
فنی شعر توسط شما عزیزان هستم:
و در آخر و پس از خواندن شعر
توسط شما عزیزان ، بازهم سخنی در مورد سبکی که این غزل داره (که البته در مورد شعر قبلی و در پست قبلی اشاراتی
کردم) اینکه :
بیا شعر
نگوییم که شعری گفته باشیمبیا
شعر بگوییم که.....
و شاید به همین دلیله که هنوز
هم بیشترین لذت رو از اولین بیت شعری که سرودم میبرم:
ای نهاده
در نـهاد هر کــس
آنچه همه را فقط همان
بس
که به نظرم ، خود این بیت به
تنهایی چیزی داره که خیلی از مثنوی های بلند دیگه ندارن.
(البته دوستان اهل دل میدونن
که در این جمله ی به ظاهر مغرورانه دنیایی از "خود هیچ دانستن" نهفته
است!)
مرسی....
"عاشق عشق باید
بود..."
پ.ن 1: با تشکر از دوستانی که بازهم به بزرگ شدن کوچکی چون من کمک کردند بازهم به رسم مهرورزی از اونها از صمیم عشق ممنون و سپاسگزارم. گویی بیت چهارم کمی ناخوانا به نظر میرسه و این به دلیل ضعف من در گذاشتن شعر در وبلاگه. ولی برای تاکید باید بگم که بیت چهارم باید اینجوری خونده بشه :
aghle bi parde o din eshghe barin nam gereft
پ.ن 2: در
آخرین شعر نو
یی که توی وبلاگ گذاشتم نوشتم : "خواجه هم چندی است با من رنگ دیگر دارد..." و این همین امروز بازهم بیشتر و بیشتر بهم ثابت شد. لطفاً این سناریو رو بخونین:
[من به محض اینکه این غزل رو توی وبلاگ زدم از خیلیها از جمله دوست خوبم محمد رضا گرامی خواستم که بیاد اونو بخونه و نظرش رو بهم بگه. دلیل این شوق و عجله هم اینه که برام خیلی مهمه کسانی که به خوبی میدونم آیین محبت رو بلدن ، شعرم رو بخونن و از احساسشون برام بگن. ] [امروز بعد از ظهر مشتاقانه در حالی که فکر میکردم دوستم شعر رو خونده گوشی موبایل رو برداشتم و...] (این یک دیالوگ توسط sms هستش)
کوچک: سلام... رسیدی وبلاگو ببینی؟
دوست گرامی ام : ساقیا برخیز و در ده جام را خاک بر سر کن غم ایام را ساغر می بر کفم نه تا ز بر بر کشم این دلق ارزق فام را صبر کن حافظ به سختی روز و شب عاقبت روزی بیابی کام را...
[در حالی که داشتم این sms رو تایپ میکردم: "جالبه من این شعر حافظ رو تا حالا نخوندم" ولی هنوز این sms رو send نکرده بوددم که این sms اومد: ]
دوست گرامی ام : نه متا سفانه ، امروز هی برام کار پیش اومده هنوز نتونستم آنلاین بشم
کوچک : چی! من فکر کردم خوندی! آخه این شعری که دادی خیلی به شعر من نزدیک بود! تاحالا هم این شعر رو نخونده بودم! خیلی عجیبه!
دوست گرامی ام : جالبه. تا sms زدی پرسیدی شعرتو خوندم یا نه ، فال گرفتم این اومد! مثل اینکه حافظ خیلی هواتو داره...
کوچک : (در نهایت ذوق:) الهی قربونش برم من. ما مخلص حافظ و همه ی دوستای با مراممون هستیم "در بست" خیلی حال کردم...
[و بعد از این دیالوگ خیلی چیزا اومد تو ذهنم.... یکیش خط نستعلیقی بود که با ارادت گذاشتم تو وبلاگ...]
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 14:51  توسط کوچک
|
با عرض ادب و احترام خدمت
عزیزانی که لطف میکنن و وقت صرف خوندن این غزل از من "کوچک" میکنن. در
این که شعر نقص ها و ایرادات زیادی داره شک ندارم و از شما عزیزان درخواست دارم که به
من در پی بردن به این ایرادات کمک کنین.
حتی کوچکترین نکته در مورد شعر
از طرف شما دوستان عزیز یک کمک "بزرگ" به من "کوچک" حساب
میشه. این رو بدون اغراق میگم ، اظهار نظر شما عزیزان در مورد دو شعر قبلی که من توی
وبلاگ گذاشتم خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی که من تصور میکردم به من چیز یاد داده.
فقط در مورد اینکه چرا غزل و
اون هم این سبک ، باید بگم که تنها سبک شعر کلاسیک که فعلا ً و در این برهه ی
زمانی روح و قلب من رو ارضا میکنه این نوع خاص از غزل هستش. این رو برای این گفتم
که امروزه معمولا ً در مورد این نوع شعر این ایراد گرفته میشه که از زبان شعر
امروز به دوره.
منتظر لطف و راهنمایی های شما
برای کمک به بزرگ شدن من کوچک هستم.
از موقعی که این وبلاگ رو درست
کردم ، همیشه قویا ً نیت داشتم مطلب یا مطالبی در مورد نادر ابراهیمی و تاثیراتی
که روی من گذاشت بنویسم. همیشه دوست داشتم در مورد عشق واقعی که اون بهش رسیده بود
بنویسم. این که نادربه من خیلی خوب نشون داد چه طور میشه توی این عصر کذایی یک
عاشق اصیل بود ، روزمرگی رو عاشقانه زندگی کرد ، عاشقانه نماز خوند ، عاشقانه عاشق
شد ، پرواز کرد ، و این زندگی رو به "یک عاشقانه ی آرام" بدل
کرد. اون به من یاد داد که "هیچ چیز همچون اراده به پرواز ، پریدن را آسان
نمی کند."
از روز اول ، توی قسمت سمت چپ وبلاگ نوشتم
نویسنده ی مورد علاقه ی من کسی نیست به جز نادر ابراهیمی .اما شنبه شب ، 18 خرداد
، وقتی که بعد از یکی دو روز بی خبری از وبلاگم ، اومدم و نظرات وبلاگ رو باز کردم
، دوست عزیزی خبری رو به من داده بود که من رو برای چند لحظه واقعا ً شکه کرد.
جناب عطایی که احتمالا ً با بررسی وبلاگ من از علاقه ی من به استاد ابراهیمی خبر
دار شده بودند ، خبر عروج نادر ابراهیمی رو به من دادند و....
البته من کم و بیش اخبار
احوالات استاد رو این طرف اون طرف توی اینترنت میخوندم . استاد ابراهیمی چند سالی
بود که از بیماری لا علاج رنج میبردند. هرچند من دو سه سال بیشتر نیست که ایشون رو
میشناسم. و اصلا ً باید بگم شاید "یک عاشقانه آرام" جزو اولین
کتابهایی بود که من خوندم!
درباره ی "کوچک"
دانشجو در یکی از رشته های مهندسی
متولد 1366 در
جنسیت: دوست دارم یه مرد واقعی باشم
علایق "کوچک" نویسنده:نادر ابراهیمی شاعر: اول
حافظ
، و
مولوی
هم که دیگه No1.
کارگردان: حسن فتحی (شیفته ی شخصیتشم)
خواننده(ایرانی): یاس خواننده(خارجی): Chris de Burgh الگو: اینو نمیگم
اسطوره معاصر: این یکیو عمرا ً نمیگم
هنر: همه ی هنرها بی شک قابل عشق ورزیدن هستند
ولی من یه نوک سوزن خطاطی میکنم و از اون هم کمتر شعر میگم
زمینه ی فکری مورد علاقه: زیبایی ، خوبی ، عشق ، خدا
(که البته معتقدم همشون یکین)
عاشق وطن و عاشق عشق...
دانلود کلیپ "میم مثل مادر" برای موبایل. سازنده ی کلیپ : کوچک (نویسنده ی وبلاگ)
فرمت فایل: 3gp (به صورت zip شده)
حجم فایل : 3/4 MB